
ﻦﯾﺪ ﺎﯿ ﻢﻟﻋ
پيدا نيست كه چرا انسان در رويارويى با علم و دين دو رفتار متفاوت ارائه مىدهد؟ شگفت بودن اين رفتار را در اين مثال دريابيد:
آدمى مىپندارد كه شاخص تمايلات علمى در اين است كه دائما به دريافتها و تجارب جديد بپردازد، همواره گوشى شنوا براى حرفهاى تازه داشته باشد. درحاليكه واپس گرايى، ريشه نهادين برخورد دينى تلقى مىگردد. يعنى فرضا آدمى مىپندارد كه بايد به آئينها و مراسم قديمى روى بياورد و اين مناسك هرچه قديمىتر باشند بهتراند. عموما چنين مىپندارند كه دريافتهاى دينى لايتغير هستند در حاليكه دريافتهاى علمى مدام در حال دگرديسى هستند. راستى آيا اين دو قلمرو معرفت اينقدر از همديگر متفاوت هستند؟
من بر اين باورم كه هيح - هيح - دريافت و تجربه آدمى لايتغير نمىباشد. حتى اگر مدار بحث از حواس پنجگانه فراتر نرود، مىگويم كه اين دريافتها قطعا دچار ديگرديسى هستند و خدا مىداند كه در صد يا هزار سال گذشته، سلسله دستگاه عصبى دچار چه تحولات ظريفى گشته، بطورى كه فرضاتجربه شيرينى عسل در آدم امروزى سراپا با معادل اين تجربه در انسان هزاره گذشته فرق كند! گفتگويم را محدود به قلمروى بيولوژيكى كردم و از اين نگفتم كه تحولات فرهنگى تا چه اندازه تجربه ما را از شيرينى عسل دچار تحول و دگرديسى ساخته اند! آدم امروزى با آدم نسل پيش تفاوتهاى كاملا محسوسى نشان مىدهد، چه رسد با آدمهاى هزاره اى پيش! ذائقه پدر من چيزى ديگر بود، هيچگاه خوراك تند هندى نخورده بود و با روياهايى كه در قالب فرهنگ و زبانى بيگانه به كمند تجربه مى افتند، نزيسته بود. طبعا ميان من و پدرم تفاوتهاى بسيارى هست، اگرنه اصلا ضرورت تداوم نسل و تاريخ و بلكه آفرينش از ميان مىرفت.
تمدن غربى كه پرچم علم بدست گرفته خود مايل است كه تفاوتهاى ميان ايندو سنخ از تجربه را آنچنان برجسته كند كه خلطى پيش نيايد. مىگويند كه شك و ترديد در سرشت تجربه علمى نهفته است در حاليكه ايمان و يقين از شاخص هاى تجربه دينى هستند.
من با اين استدلال سازگار نيستم زيرا اگر چنين بود:
اولا ضرورت داشت كه نوع بشر هنوز در باورهاى بت پرستى بسر برد و
ثانيا، درست است كه شك و ترديد در سرچشمه يك نگرش علمى نوين است ولى چنانچه اين ترديد به يقينى تازه نيانجامد هيچ دريافت نوينى به بار نخواهد نشست.
من شخصا هيچ تفاوت نهادين ميان ايندو قلمرو معرفت قائل نيستم و فكر مىكنم در مقاطع مختلف تاريخ، توجه آدمى به اين يا آن يكى قلرو معرفت بيشتر معطوف مىشود. چنانچه مقطع تاريخى گذار از بت پرستى به يكتاپرستى را مجسم كنيد، مىبينيد كه در آن شرايط، انقلابى كه در قلمرو معرفت دينى صورت گرفته بمراتب بالاتر از دگرديسى قلمرو معرفت علمى بوده است تا بدانسان كه مىتوان گفت هيچ دريافت علمى نوينى با آن انقلاب قابل قياس نخواهد بود.
بعبارت ديگر شك و ترديد محدود به قلمرو معرفت علمى نيست بلكه فرآيند معرفت دينى نيز از اين دستمايه بىبهره نيست. و واپس گرايى نيز در هر دو قلمرو قابل تحقق است. تولد قرضيه نسبيت را در نطر آوريد و خيل عظيم دانشمندانى را بياد آوريد كه در رد اين نطريه مىكوشيدند. چنين داشنمندانى ابولهب هاى عصر و قلمروى خود بودند. مقاومت در رد يا طرد يك نظريه نوين دينى از همان سرشتى بيرون مىجوشد كه در طرد يك نظريه علمى نوين مىكوشد. ابولهب هاى اين دو قلمرو، چه دينى و چه علمى، نظر باينكه خود سنگ و لايتغيراند، علم و دين و جهان را نيز لايتغير مىپندارند.