ماه مىتابيد و گرماى تابستان به ماه هيبت و عظمت خورشيد را مىبخشيد. مرد بر زمين كنار تخت دراز كشيده بود. مىترسيد سيگار روشن كند و باز دوستى را كه روى تخت خوابيده بيدار كند. مىترسيد كه اين پشتوانه را هم از دست بدهد و در اين شب بىانتها به حال خودش رها شود، مىترسيد كه فردا هيچگاه سرنرسد و او به ايران نرود. مگر همينطور نبود؟ مهرداد هم يك هفته پيش از اينكه به ايران برود مرد. البته كسى او را كشت ولى چه فرقى مىكرد؟ اينكه آدم خودش بميرد يا كشته شود، يا به مفهومى ديگر نيست و ناپديد شود، حاصل همه اش يك چيز بود. نه! زمان بدون آينده وجود ندارد، بدون آينده مرگ هم معنايى ندارد. و بدون فرزندش آينده هم معنايى نداشت. وقتيكه در آب افتاد، همه آينده پدر را نيز با خودش در آب برد. وقتى در آب نفس مىكشيد آن لكاته كجا بود؟ از خودش پرسيد من چى؟ من كجا بودم؟ هرچه كرد بيادش نيامد. فقط اينرا مىدانست كه آنجا نبود. مدتها بود كه از زنش جدا زندگى مىكرد. هفته اى يكبار بديدن فرزندش مىرفت، او را دم در تحويل مىگرفت، به گردش ميبرد و باز مىگشت دم در تحويلش ميداد. هنوز در را نبسته، مادر و دختر به شستشوى مغزى بچه مىپرداختند و خدا مىداند چه انگهايى باو مىبستند كه صداى فرياد فرزندش را از ته راهرو مىشنيد ”نه! بابا خوبه!“ و صداى پاى عفريته برمىخاست كه پاورچين بسوى درمىآمد تا از سوراخ، توى راهرو را بكاود. و مىدانست كه هربار با كسب آرامش پيشين، به شكستن تخمه كدو مىپردازند و با خوردن هر مغزى، پنجاه من به وزنشان مىافزايد، و آنوقت بناگزير به دوچرخه سيزيف روى مىآورند تا در آپارتمان نمورشان آنقدر نوبتى پابزنند كه همه چربىهاى بدنشان بسوزد! عفريته هايى كه همه معايب مشرق زمين را داشتند و آمده بودند تا معايب غربى را نيز فرابگيرند. باخودش گفت آنسوى زندگى نكبتبار من هيچ حقيقتى نيست. نگاهش به آنسوى زندگىاش، به مردى كه روى تخت خوابيده بود افتاد. طاقباز خوابيده بود و يكدستش را روى پيشانىاش گذاشته بود، گويى مىخواست بااينكارش جلوى نور ماه را بگيرد. دست ديگرش از روى تخت آويزان بود و استحكام آن انگشتها در نور ماه مايه رشك او بودند. اين همان مردى بود كه زواياى مرموز وجودش براى او پنهان مانده بود. وهمه آنچه كه پيش از اين به حساب ناتوانىاش گذاشته بود، حالا براى او حكم توانايى داشت. براى چى زندگىاش خالى از زن بود؟ آيا بخاطر ناتوانىاش از رابطه با آن جنس مرموز بود يا بخلطر شناخت دقيقش از آنها؟ سيگارى را كه روشن نكرده بود به لب برد و پك محكمى زد. احساس كرد سينه اش را خلاء گرفته . به سرفه افتاد ولى جلوى خودش را زود گرفت. اگر مىخواست سيگارش را روشن كند بايد به آن اتاق ديگر مىرفت تا صداى كبريت و بوى دودش يوسف را بيدار نكند. اگر واقعا مىخواست بايد همه قوايش را جمع مىكرد و از كنار اين مرد دور مىشد. ولى از همين ترس داشت. براى فرار از همين ترس بود كه از او خواست شب آخر را در خانه او بماند. و زمانى كه يوسف برايش در آن اتاق جامىانداخت، مثل بچه اى وحشتزده از او خواست كه كنار تختش روى زمين بخوابد. براى چى؟ براى اينكه مىترسيد همه كابوسهايش يكباره بسويش حمله ور شوند و شياطين پديدار شوند و او را از درون و بيرون بگيرند و با خودشان ببرند. مىترسيد از اينكه آن عفريته در آن اتاق با مادرش براى او كمين كرده باشند. مىترسيد از اينكه درون آلوده خودش، بيرون آمده باشد و همه عجزها و ناتوانايىها و همه ناپاكىهايش توى فضا شناور باشند. ترس از اين داشت كه در آن اتاق روح افسرده پسرش او را غافلگير كند و مثل طوطى داش آكل باو بگويد ”بابا! بابا! عشق تو مراكشت!“ عكس او را از جيبش بيرون آورد و جلوى نور ماه گرفت. پسرك كفشهاى او را پوشيده بود و كت او را به تن كرده بود و دستهايش را به حالت پرواز درآورده بود. هرلحظه ميرفت كه بزمين واژگون شود. پنجره رو به حياط باز بود. در اين شب بىانتها شيون زنى بگوشش رسيد. ولى پيدا نبود كه اين فرياد از سر مستى بود يا از درد. ديگر براى او چيزها مرز وجودىشان را از دست داده بودند. گويى همه چيز درهم آميخته بود و هيچ چيز از چيز ديگر قابل تمييز نبود. يكبار ديگر همان صدا از فاصله اى نزديكتر برخاست ولى او گوشش بدهكار نبود. بفكر روياى مادرش بود كه شب تولد فرزندش ديده بود كه درختى دارد كه در همه زمين ريشه دوانده و شاخ و برگش همه جهان را گرفته است. آنوفتها اوايل انقلاب بود و هيچ نمىدانستند بزودى آواره و دربدر خواهند شد. وقتى نوزادش را نخستين بار در بغل گرفته بود هيچ فكر چنين روزى را نكرده بود! عمويش هم روياى مشابهى داشت و همه تولد نوزاد را با آن خوابها و روياها پيوند زدند و به تعبير واحدى رسيدند. كى فكرش را مىكرد كه در رودخانه اى خفه خواهد شد؟ به نحو مضحكى آرزو كرد كاش دستكم در ايران خفه شده بود. نه! اينرا آنچنان رد كرد كه انگار از نظر فيزيكى از محالات بود. انگار رود خانه هاى خارج را براى اينكار ساخته بودند. بله. اين هم يك تعبير از سرنوشت بود. ممكن است آتشى خلق شود كه اصلا براى سوزاندن نباشد، بلكه براى خاموش كردن باشد! مثل بمبهايى كه روى چاههاى نفتى مىاندازند تا حريقش را خفه كنند. مثل شوكى كه به آدمى مىدهى تا سكسكه اش را خاموش كنى. مثل سيلى كه به كودكت مىزنى تا روحش را نوازش كنى و او را از خطا و پليدى برهانى. ولى او هيچوقت دستش را روى فرزندش بلند نكرد. چگونه بخودش چنين حقى مىداد وقتى كه او را فرشته آسمانى قلمداد مىكرد؟ پس آن همه خواب و رويا چه معنا و چه تعبيرى داشت؟ و اگر سرانجام روياها چنين بود، پس سرانجام بيدارى چه از آب درمىآمد؟ نفسش گرفت. چه فايده؟ ديگر مرگ هم دردى از او دوا نمىكرد. مرگ هم مثل رويا معلق و بىمعنا بنظرش رسيد. تنها چيزى كه معنا داشت ترس و خوف بود. ترس از تنهايى عميق و بىچيزى و نادانى. ترس از بىكسى، زيرا حقيقتا انسانِ نوميد، نياز به ياورى داشت. اگر مىتوانست بخواب رود، مىخوابيد، به جهان روياها مىرفت تا خطاب به آن جهان فرياد كند ”دروغ نگوييد! بس است!“ بياد آورد وقتى كه شيرخواره بود او را برانداز مىكرد كه در حال مكيدن پستان مادرش بود و در دلش باو مىگفت ”بنوش! بنوش! بزرگ شو! يك دنيا در انتظار توست.“ عمويش تسبيح مىچرخاند و استخاره مىكرد و فال مىگرفت. هميشه خوب مىآمد. انگار درهاى غيب را باز كرده بودند تا پير خرفتى كه نيك و بد خودش را هم نمىشناخت، آينده را، ناجى بشر را ببيند و از آن خبر دهد. خودش را به سرزنش گرفت. عمويش مرده بود و خوب نبود او را به تمسخر بگيرد. ولى بخودش گفت مگر غير از اين بود؟ چشمش روشنايى نداشت، گوشهايش سنگين بود و از آنجا كه فرزندى نداشت، اجبارا باين مقام ماوراءطبيعى ارتقاء پيدا كرده بود. ”بنوش! بنوش! بزرگ شو! يك دنيا در انتظار توست.“ و حالا قامت تباه زن را بياد مىآورد كه داشت سموم خودش را در جهان صغير كودكش مىريخت در حاليكه خودش را شهرزاد هزارويكشب مىانگاشت. اسمش را عيسى گذاشت و انگار تنها نام برازنده او بود كه در دهانها افتاد. و خوب بياد مىآورد شبى را كه عمويش در گوش كودك نامش را خواند. جورى آنرا ادا كرد تا در همه وجودش ريشه بدواند و جابيافتد. مثل اينبود كه اين نجوا از اين جهان گذشت و به جهان ديگر رسيد تا پژواكش در گوش كودك بپيچد، در حاليكه نگاهش سرگردان بود و با پنجه هايش در فضا چيزى مىجست. حالا صداى زوزه سگى بگوشش رسيد كه پيدا نبود اين موقع شب از چه رو مىناليد. اين صدا هم در صداهاى شب گم شد. مثل اينكه همه بيرون نجواى درون او بود. تنها چيزى كه به درون او ربطى نداشت اين خفته مرموز بود كه يكدست بر پيشانى داشت و دست ديگرش از تخت آويزان بود و همانطور كه نفس مىكشيد، دوجهان را بدرون خودش فرومىبرد وپس ميداد. بخودش گفت خوشا بحالش كه نيازى به هيچكس نداشت و بدور از زن و عمو و فرزند، بدور از ملت و تاريخ و انقلاب نفس مىكشيد. همه زندگىاش مثل بندبازى بود و در صراطى مستقيم ميرفت. انگار در عالم ديگرى بسرميبرد. اگر او هم تاب تنهايى را مىآورد به دام ”ئولى“ نمىافتاد. اين ديگر چه بود؟ در همه زندگى رويايى پس از رويايى بافته بود و هركدامش به كابوسى بىسروته انجاميد. فكر كرده بود وصلت با زن اروپايى مسايل او را حل مىكند. زنى كه خود دلبستگى به فرزند نداشت چگونه ممكن بود فرزند او را بپذيرد؟ گرچه ئولى در آغاز چيزى بر زبان نياورده بود ولى پيدا بود كه از ديدن عيسى مهرى در او نمىجنبيد. فرزندى كه او ناجى بشرش پنداشته بود از نظر ئولى كودك عقب مانده اى بود كه نه حرف زدن درست ميدانست و نه قادر براه رفتن درست بود. و خوب بياد داشت كه ئولى در جواب پرسش انتقادآميز او پيرامون احساساتش به عيسى، زبان پرخاشگرانه اى گزيد و بدترين چيزها را راجع به عيسى گفت. او روى خودش را با دستهايش پوشانده بود و اگر پنبه هم توى گوشهايش مىكرد محال بود آن حرفها را نشنود: اينكه آب از دهانش آويزان است و بسيار ديرتر از معمول زبان گشوده است و آنهم نيمبند چيزهايى بىسروته ادا مىكند، و دايم پلك مىزند و شانه هايش را بالا پايين مىكند، كژومژ راه ميرود و مدام بزمين مىافتد در حاليكه كودكان در آن سن و سال فوتبال بازى مىكنند، آنقدر كم هوش است كه حتى نيازهاى اساسى خودش را تشخيص نمىدهد، و اصلا نسبت به اسم خودش هم بىتفاوت است! اينكه نيم شب ئولى را نكشته بود جاى تعجب داشت. نه تنها او را نكشت، بلكه آن حرفها چنان توى سلولهاى خاكسترىاش نفوذ كردند كه در اولين ديدارش با عيسى، چشمهايش در جستجوى آن آثار گشت و بىاغراق همه آن آثار را عيان ديد. و ديگر ئولى را هيچگاه نديد تا باو بگويد با همه رذايل و خبث طينتش، حق با او بوده است. به او چيزى نگفت و صدايش پيش هيچكس در نيامد. فقط در سكوت ناكامى رويايش را برانداز كرد و براى فرزندى كه بدلايل طبيعى دلبسته اش بود غصه خورد. حالا اشكش درآمده بود و با فشار عميقى جلوى زوزه اش را گرفته بود. فكر مىكرد اگر دهانش را باز كند صداى زوزه سگ بيرون خواهد آمد و جهان را خواهد گرفت. زوزه سگى كه بىكس است، سگى كه صاحبش را گم كرده است، سگى كه در همه شبها و در همه شهرها ولگرد است. بيژن كريمئ