شب بود. چهار دوست گرد آتش نشسته بودند و مىگريستند. هواى خنك بهارى بود. در باغ از گرماى آتش چيزى به آنها نمىرسيد، فقط قيافه شان را غيرواقعى مىكرد. تنها چيزى كه حكايت از واقعيت داشت، ستاره ها بودند كه از يكسوى افق تا آنسوى ديگرش سوسو ميزدند. چه اهميت داشت؟ اگرچه به آن زمين تعلقى نداشتند ولى آسمان كه به مراتب بزرگتر از زمين بود، به همه تعلق داشت.
گاه از شدت گريه شان مىكاست، سكوتى درمىگرفت، سپس كسى چيزى مىگفت و همه چيز از نو شروع مىشد. طى يكى از همين سكوتها بود كه مهران گفت ”ديگر چه كسى خشخش نوارها را خواهد گرفت؟“ آنوقت همه در آغاز خنديدند و بعد خنده شان يكسره به گريه تبديل شد. آخر در يكسال گذشته بندرت از خانه بيرون آمده بود و پاى تلفن همواره بهانه آورده بود ”دارم خشوخش نوارها را مىگيرم“. و حالا توى سردخانه دراز كشيده بود. با سوراخ عميقى توى سينه اش. و مهران در بازديد از جنازه، با ديدن آن سوراخ، روى خودش را با دستش پوشانده بود. نمىبايست آن زخم را نشانش ميدادند و حالا كه كار از كار گذشته بود، آن سوراخ به حفره عميقى در ذهن او تبديل شده بود. حفره اى كه ربط ناچيزى به مرگ داشت، ولى مىشد خيلى چيزها بدرونش ريخت، اين سنگهاى دوروبر را، اين درختان چون شبح را، و بلكه همه غربت را مىشد تويش جاداد، نه! با خودش فكر كرد همه ستارگان شب را مىشد تويش جاداد، جورى كه كيپ آن سوراخ خواهد شد و آنوقت مىشد گفت ”اينجا راه شيرى است، كمى خونين مالين شده!“
چندبار زيرلب زمزمه كرد ”اينجا راه شيرى است“. از حال رفته بود، طاقباز برزمين افتاده و قاب آسمان توى دو چشم براقش بود.
صداى عوعوكردن يكدسته سگ از دور مىآمد، و فكر كردند كه ديگر اين شب به پايان نخواهد رسيد و صداى سگها خاموش نخواهد شد.
رامين گفت ”نبايد او را مىكشتند...“ گريه اش مانع حرفش شد و مدتى طول كشيد تا باقى حرفش را ادا كند ”آخر تصميمش را براى بازگشت به ايران گرفته بود.... بليطش را هم خريده بود!“ جورى گفت كه آدم يادش مىرفت قتلهاى ناجوانمردانه در همه جاى دنيا رخ ميدهد، انگار او را بخاطر اقامتش در اينجا كشته بودند.
وقتى ديگر اشكى نداشتند، همگى روى چمن باغ دراز كشيده بودند و به آسمان مىنگريستند. آتش هم فروكش كرده بود. حواسشان نبود كه رطوبت زمين توى تن و لباسشان مىدويد و همه مورهاى باغ، به گرماى زير بدن آنها پناه مىآوردند.
وحشت واحدى در افكارشان مىچرخيد. انگار جهان، بازى بچگانه را بكنارى نهاده بود و آنها را به قسمت ديگرى از زندگى فرامىخواند. قسمتى كه در آن ديگر از قواعد معصوم هستى خبرى نبود. غربت با همه نفرتش، با وزراى چپ و راستگرايش، با پليسهاى رذل و چاقوكشش، آنها را به جنگى نابرابر فرامىخواند. بازى تمام شده بود. و چيزى جدى درگرفته بود. چيزى كه بسختى مىشد تبيينش كرد.
صداى عوعو كردن سگها مىرسيد. فكر مىكردند اين شب به آخر نمىرسد، ولى در سكوت به پايان رسيد. هنوز آفتاب نزده برخاستند و مانند دزدها در سكوت از برابر سگهاى خانه هاى دوروبر گذشتند و هر كدام در مسيرى ناپديد شدند.