Erfan.net Erfan.Net publishing  
  Contact About Erfan.net Book Store فارسی English  
شراب



وقتى پيرمرد را روى تخت خواباندند، احساس اينرا داشت كه قلبش نامرتب تر از هميشه ميزند. گرچه دردى نداشت ولى به نگرانىاش دامن ميزد.از درد سنگ صفرا هيچ خبرى نبود، فقط بيم جراحئ جايش را پر كرده بود. تا اينكه خانم دكتر جوانى ساعد او را در دستش گرفت و سوزنى در پوست هشتادساله اش فرو كرد و مايع آرامشبخشى را در رگش رها كرد. آنقدر غرق كارش بود كه پيرمرد احساس كرد هيچ ربطى به همديگر ندارند، و حضور فيزيكىشان در كنار همديگر يك توهم محض است. فقط يكبار نگاهشان با هم تلاقى كرد و خانم دكتر لبخند گذرايى زد كه متعلق به پيشه اش بود. آرامشبخش خيلى زود كارگر شد و ترس و دلهره او از جراحى رفته رفته ناپديد شد و جاى خودش را به احساساتى كه از تصاويرى پراكنده بيرون مىجوشيدند بخشيد. بسرعتى خيره كننده زمان و مكان را درهم نورديد، و از تخت بيمارستان در وين، به آن دهكده مأنوس در يوگوسلاوى پيوست. به دورانى پس از آنكه نازىها سرزمينش را اشغال كردند و او به نهضت مقاومت پيوست. به دهكده اى كه غالب آدمهايش باغ انگور داشتند و شراب مىانداختند، و ”درچيچ“ پيرمردى كه سواد نداشت در قهوه خانه روزنامه بدست مىنشست و وانمود به خواندن مىكرد و حتى آنروز را بوضوح بياد آورد كه ”ليچى“ شرمنده به پدرش هشدار داد ”بابا! روزنامه را واژگون بدست گرفته اى!“ و ”درچيح“ تشرزنان به دخترش گفت ”من اينجورى هم قادر به خواندنم“. همانطور خيره به سقف لبخند زد و خانم دكتر كه زيرچشمى نگاهش كرد فهميد دوايش كارگر شده. در آن زمان كمونيستها همه كشاورزان را موظف بفروش شراب توليدىشان به نهاد دولتى كرده بودند. و او جرأت كرده بود كه عليرغم كنترل شديد دولتى، دو بشكه از شرابهايش را پنهان نگاهدارد. و حتى مادرش نتوانسته بود او را از اين جسارت بازدارد. به وى اطمينان داده بود كه در طويله، سوراخى زيرزمين حفر كند و شرابها را آنجا پنهان دارد. همين كار را هم كرده بود. ولى شراب را نمىشد به حال خودش رها كرد. شراب سركشى لازم داشت زيرا درون بشكه نفس مىكشيد و بر غلظتش مىافزود و از حجمش مىكاست. لازم بود كه مدام بشكه را لبريز كرد تا با چفت كردن بشكه، هوايى در آن باقى نماند. ”چطور ميخواهى دمبدم اين بشكه ها را بيرون بيآورى، سطح شراب را ميزان كنى؟ هان؟“ مادرش او را مخاطب قرار داده بود ولى او براى اين معضل تدبيرى داشت. وقتى موعدش رسيد به رودخانه رفت و خلوتگاه خودش را جست. همانجايى كه در آن قلوه سنگهايى با نقوش لطيف به رنگهاى شيرى و رگه هاى قرمز به وفور بزمين ريخته بود. از اين قلوه سنگها به اندازه هاى گوناگون برداشت و به خانه آمد. به طويله رفت، و از سوراخى كه هربار درون ديوار كاذب تعبيعه مىكرد، با نيمى از تنه بدرون خزيد. مادرش پاهايش را گرفت تا به جايى بند باشد و در آن تاريكى سقوط نكند. چفت را شل كرد، دريچه را برداشت. مدتى طول كشيد تا چشمش در تاريكى سطح شراب را بازشناخت. آنرا به معاينه گرفت و ديد كه به اندازه نيم بند انگشت فروكش كرده است. پس قلوه سنگها را دانه دانه بدرون بشكه ريخت، تا وقتى كه لبريز شد. دريچه را گذاشت و چفت را بست. در فواصل زمانى معينى به شرابها سركشى مىكرد و همين شيوه را تكرار مىكرد. مدت زمان درازى گذشت. شراب را به زمان سپرده بود. خورشيد آنقدر چرخيد تا او به دخترى دلباخت. دخترى كه از خانواده اى اشرافى برمىخاست ولى درسايه كمونيسم به اندازه خود او فقير گشته بود. بالاخره احساس كرد موعدش رسيده است. به دور از چشم خبرچينها بشكه ها را بيرون آورد و از حاصل كار خودش شگفتزده شد. بهترين شراب منطقه را بعمل آورده بود، شرابى كه مثل آب زلال بود، و طعم گس بىمانندى داشت! و قلوه سنگها نيز دچار استحاله اى گشته بودند كه كم از اين شراب نداشت: سنگهاى ريز و درشتى برنگ نقره اى! شبانه شراب را بقيمت خوبى به دلالى فروخت، تا فرداى آنروز خبر ”شرابى استثنايى“ را از همسايگان خودش بشنود. وقتى چراغهاى ويژه اتاق جراحى را روشن كردند هيچكس بو نبرد از اينكه در فكر او چه مىگذشت: داشت با خودش ميگفت همه زندگى همين است. شايد ما هم حكم همان شراب را داريم. بيژن كريمئ


بيژن كريمى