Erfan.net :: Articles :: Ziba


براستى عصر جديدى فرارسيده و زبان تفكر و نوع گرايشهاى انديشمندانه بشر بكلى عوض شده. اين فيلم را مىتوان در همان راستاى "ماتريكس" قلمداد كرد. "زيبايى آمريكايى" ماجراى آدمهاييست كه در فضايى لجنزار غوطهورند. زبان فيلم هم بسيار تند و تيز است، فضا را جورى ترسيم مىكند كه دل تماشاچى را بهم مىزند. در اين ميانه جوانى (ريكى) آفتابى مىشود كه خود از اعماق اين فضاى دلبهمزن بيرون آمده. ولى اين جوان ديدى پيامبروارانه به جهان دارد، تو گويى براى ديدن يا نشاندادن زيبايى خلق شده. كارگردان روى بينش خاص اين جوان تأكيد دارد. همواره دوربين ويديويى بدست دارد و از همه چيز فيلم مىگيرد. از جمله ديد اين جوان به مرگ قشنگ است، ارزشهاى زيباشناسانه آنرا بخوبى مىبيند، جورى كه انگار از اين خاكدان هستى برنيامده، بلكه از فراسوى اين جهان است. به هركس كه برمىخورد مايه رستگارى او مىشود. لستر، پدر خانواده (كوين اسپيسى) را در يكى از بدترين لحطاتش ملاقات مىكند و او را به كشيدن سيگار بنگ دعوت مىكند (در اينجا شايد بنگ يادآور استعاره شراب در ادبيات عرفانى ما باشد) و در همين برخورد كوتاه، ترس لستر را مىريزد و باو شجاعت مىآموزد. به دختر همين خانواده، جين دل مىبندد و او را از اين فضاى مسموم برمىگيرد، به آنجلا، دوست همين دختر پرخاش مىكند ولى جنس اين پرخاش از نوعى است كه او را نيز سرانجام به حقيقتى راهنمون مىشود.
تنها قربانى اين فيلم مادر خانواده است كه خصايل ماديگرايانهاش بر همه خصايل ديگرش مىچربد و انگار اصلا برخوردى با اين جوان ندارد. لستر، رستگار مىميرد. پيش از مرگش با كيف و حسرتى عميق به عكسى قديمى از خودش همراه با زن و دخترش مىنگرد. و پس از مرگش چيزى مىگويد كه پيش از آن از دهان ريكى شنيده بوديم : "در اين جهان آنقدر زيبايى هست كه نمىتوان تاب آنرا آورد". برخورد جوان با پدر مرده نيز خالى از لطف نيست، زاويه دوربين جورى است كه گويى حضيض وجودى آسمانى را تماشامىكنيم كه پايين مىآيد تا در وجود مرد رود.
صحنه قتل در اين فيلم، از زيباترين لحظات آن است: لستر عكس قديمى را بدست گرفته است و انگار همه زندگىاش را مرور مىكند كه شگفتزده مدام زمزمه مىكند "اى عجب!" و اين "عجب گفتن" او مانند اين است كه پيش از مرگش به شعور و قهمى رسيده است كه همه زندگىاش را در پرتو آن برانداز مىكند و مهمتر از اين، در پرتو اين شعور به شهود زيبايى مىرسد. و البته در پرتو چنين فهمى، ديگر تراژدى رنگ مىبازد و اصلا اين مرگ مسخره و بىمعنا، كه از سوءتفاهمى احمقانه سرچشمه گرفته، جنبه اسفناكش را از دست مىدهد و خود جزيى از اين زيبايى مىشود. ريكى كه محمل چنين ديدگاهى است، در پرتو همين شعور به تماشاى اين مرگ مىپردازد.توگويى كه اين جوان محمل ديدگاهى ماوراى زمينى است، ديدگاهى كه همه كس پس از مرگ بآن خواهد رسيد، گويى اين جوان برخوردار از شعورى است كه رسيدن بآن، براى همه كس پس از مرگ چارهناپذير است.
روز قتل، زمانى كه دختر با ريكى خلوت كرده است با او به درد دل مىپردازد و از نفرتش نسبت به پدرش گفتگو مىكند، تا جايىكه مرگ او را آرزو مىكند و اصلا از ريكى مىپرسد آيا براى رضاى او حاضر به كشتن پدرش مىباشد؟ ريكى جواب مثبت مىدهد. از سوى ديگر همسر همين مرد نيز دچار احساسات تازهاى شده و با پيوستن به باشگاه تيراندازى، براى روز قتل تمرين مىكند. پيش از اينكه لستر بقتل برسد، زن به همين مقصود در راه است، و در همه راه به خودش قوت قلب مىدهد، نهيب مىزند تا بلكه اين كار را به نحو احسن به پايان آورد و اراده خود را به كرسى نشاند.
زمانيكه لستر، شگفتزده آن عكس قديمى را آهكشان برانداز مىكند، بيننده لوله هفتتير را پس گردن مرد مىبيند ولى براستى نمىداند كداميك از آنان در مقام قاتل ايستادهاست. گويى زمانيكه ساعت كسى فرامىرسد همه جهان دست بدست هم مىدهد تا اين قرار كيهانى تحقق بيابد. بعبارت ديگر اراده ديگرى در كار است كه اراده همه چيز و همه كس معطوف بآن است. وقتى خداوند مرگ كسى را اراده مىكند آنوقت اين اراده در همه كس و همه چيز ريشه مىدواند، و هركس به نوبه خود بنوعى متاأثر از آن مىگردد.
در سايه همين اراده است كه همه كس رستگارى مىيابد. لستر كه آخرين روزهايش را در بلهوسى بسرآورده، در آخرين ساعتش يكباره رستگار مىشود، شيطان درونش يكباره رخت برمىبندد و او را در خلوص و پاكى نهادينش تنها مىگذارد. براى همين است كه مرد از همخوابگى با آنجلا مىپرهيزد و پاكى نشان مىدهد. براى همين است كه آن عكس قديمى را شگفتزده برانداز مىكند، زيرا در اين ساعت دچار شعورى شده كه ماوراى هستى زمينىاش است. ميوهايست رسيده كه هر آن بايد از درخت جدا شود.
اين ديدگاه غيرمتعارف، آنقدر خوب با بيننده قرارداد شده كه گفتار مقتول پس از مرگش جنبه زنندهاى ندارد. بينندهاى كه تا كنون با فيلمساز همراهى كرده، البته با دلبستگى خاصى به سخنان مقتول پس از مرگ گوش فرامىدهد و مىكوشد رقص تغزلى كيسه را در باد به همان سان دريابد كه ظاهرا آدمى پس از مرگ درمىيابد.
نفس اين قرارداد، گوياى يك ديگرگونى در انسان معاصر است. آيا اين خود گوياى وضع جديدى نيست؟ بگمانم انسان معاصر پس از چندصدسال ناكامى در سايه ماترياليسم، به نقطهاى رسيده كه مى توان آنرا بازگشت به شعورى متافيزيكى قلمداد كرد. اگر دكارت اشباح را از طبيعت بيرون كرد، اكنون از درى ديگر، يكايك وارد خواهند شد و انسان را در غناى حياتى هوشمندتر شناور خواهند كرد.
بيژن كريمى
|